داستان نمایشگاه نقاشی سال 74

صبج یک روز پائیزیست  و من تنهای تنها دارم با خودم فکر می کنم که  امروز می تونم از دوستانم تو فریدونکنار خبری بگیرم

یه استکان چای داغ می چسبه       می رم می خورم و بعدش می رم پای دفتر مشقم و حسابی کاغذ رو سیاه می کنم               

نه نشد امروز هم حال نوشتن  ندارم        اصلا  بلد نیستم  بنویسم

آخه دوستانم  همشون  نویسنده اند و  وقتی  از من مطلبی رو بخونن   میگن  فلانی رو داره چی مینویسه و می شینن  و می خندن

می گم کار من نیست   به قول  دوستم مجتبی   تو  نقاش مداد رنگی 

می رم  سراغ  کاغذ و مداد  رنگی هام که یکی بلند و یکی کوتاست   یه چشم می کشم اما انگار  چشمم داره به من می خنده       و          میگه من که این شکلی نیستم  خیلی منو غمگین کشیدی

پا می شم میرم بیرون   یه نون می گیرم و می رم پیش رضا کله ÷ز که امروز حسابی سرش شلوغه   اهل خوردن کله پاچه نیستم   ولی هوس کردم  چیزی بخورم

میگم  آقا رضا یه مغز بده    اونم  یه مغزی که پر باشه

مغز گوسفند با نون بربری و چای می چسبه

حالا شیکمم پر پر                      سیر شدم  می شینم  کاغذ و قلم ور می دارم  و از نوشته های استاد خروش می نویسم  و بقول خودم خوشنویسی می کنم

تموم که میشه  نگاه به خط استاد می کنم و خط خودم 

وای چقدر فاصله است           فرسنگها از خط استاد دورم و باید حالا حالاها برم پیش استاد      با خودم میگم  یعنی میشه  یه روز عباس مهربان  بتونه  یه بار دیگه  تو  شهرش نمایشگاه برپا کنه 

مثل سالها ی ٧۴  که تو کتابخانه شهر نمایشگاه نقاشی  راه انداخته بود 

اون سالها خیلی ها بی معرفتی کردن و عباس مهربان صبور بود

یادش بخیر کلی دوندگی کردم  و رفتم مجوز از ساری گرفتم و نمایشگاه رو  راه انداختم ولی کسی کمکمون نکرد تا نمایشگاه بهتر برگزار بشه

اولش شهردار قرار بود  بیاد افتتاح کنه             نیومد و ما خودمون افتتاح کردیم 

دوم  صدا سیما اومد فیلم گرفت و رفت و  من جورش  رو کشیدم و ۴٠ تا نقاشی داشتم

اشتباهی یکی از دوستانم  رو که بعنوان میهمان تو نمایشگاه بود  ازش نام بردو منو یادشون رفت  ( دست صدا و سیمای  ساری  درد نکنه لطف کردن با معرفتها )

از همه بدتر  گل و گلدون  نداشتیم  تا تزئین کنیم  رفتیم  شبانه از سر خاک شهیدان آوردیم و  شبانه هم بردیم گذاشتیم سر جاش  ( دم شهیدا گرم  قربون مرامشون که  به ما گلدوناشون را قرض دادن )  ولی ناگفته نمونه  یکی از مسئولین  کتابخونه از یکی از گلدونا خوشش اومده  بود و نمی  دونست رفتیم از سر خاک گرفتیم  اونو از ما گرفت  ما هم از ترسمون لو ندادیم  از کجا آوردیم

یه گلدون  به گلزار شهدا بدهکاریم

قول می دم این دفعه اگه قرار باشه نمایشگاهی تو  شهر مون  افتتاح  بشه از دوستام نظر بخوام و با اونا اتمام حجت کنم   با  مسئولین هم همینطور  بعد

اینجا خیلی بها می دن  اما اونجا نمی دونم  الان  در چه وضعیه

 بگذریم بعد از نوشتن کمی  خط  و سیاه مشق اومدم  پای کامپیوتر  تا  دوستامو در جریان کارام قرار بدم   بعدش هم می خوام  راه بیفتم برم تو خیابونای انقلاب  و دانشگاه بگردم و چند تا عکس از نماز جمعه امروز بگیرم و  مخ خبرنگارای خارجی رو که  مخ ما رو کار می گیرند بزارم تو آبنمک

اون هفته چند تا خبرنگار داشتن فیلم می گرفتند ازشون اونقدر عکس گرفتم  ترسیدن و یکی اومد جلو گفت    can  u  spike  english   گفتم   no 

گفت   ساری       گفتم        وات               گفت : وری بد

من هم بخاطر اینکه  کم نیارم      گفتم  کن  یو اسپیک  جرمنی               اونم تو جواب گفت   نو             من هم  با  دست انگار می خوام  کباب باد  بزنم گفتم   وری  بد  

وری  وری  ساری 

و شرو کردم  از زاویه های مختلف عکس گرفتن           و  اونا از ترسشون سوار ماشین شدن و رفتند

بی پدرا میان  اینجا یه چیزی میگیرن و میرن کوچه های بالا  شهر یه چیز دیگه قاطی میکنن با هم  که آزادی نیست و مردم نارضیند و کلی اراجیف  می بافند

برم تا دیر نشده  

پس فعلا خداحافظ     

+   عباس مهربان ( سیاوش ) ; ٦:٠۱ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۱ آبان ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()