امامزاده ادریس سوته ( فریدونکنار)

عکس امامزاده ادریس روستای سوته ار توابع شهرستان فریدونکنار بهار 1388
دبیرستان شهید جهانیا ن سال 73

داستان نمایشگاه نقاشی سال 74
صبج یک روز پائیزیست و من تنهای تنها دارم با خودم فکر می کنم که امروز می تونم از دوستانم تو فریدونکنار خبری بگیرم
یه استکان چای داغ می چسبه می رم می خورم و بعدش می رم پای دفتر مشقم و حسابی کاغذ رو سیاه می کنم
نه نشد امروز هم حال نوشتن ندارم اصلا بلد نیستم بنویسم
آخه دوستانم همشون نویسنده اند و وقتی از من مطلبی رو بخونن میگن فلانی رو داره چی مینویسه و می شینن و می خندن
می گم کار من نیست به قول دوستم مجتبی تو نقاش مداد رنگی
می رم سراغ کاغذ و مداد رنگی هام که یکی بلند و یکی کوتاست یه چشم می کشم اما انگار چشمم داره به من می خنده و میگه من که این شکلی نیستم خیلی منو غمگین کشیدی
پا می شم میرم بیرون یه نون می گیرم و می رم پیش رضا کله ÷ز که امروز حسابی سرش شلوغه اهل خوردن کله پاچه نیستم ولی هوس کردم چیزی بخورم
میگم آقا رضا یه مغز بده اونم یه مغزی که پر باشه
مغز گوسفند با نون بربری و چای می چسبه
حالا شیکمم پر پر سیر شدم می شینم کاغذ و قلم ور می دارم و از نوشته های استاد خروش می نویسم و بقول خودم خوشنویسی می کنم
تموم که میشه نگاه به خط استاد می کنم و خط خودم
وای چقدر فاصله است فرسنگها از خط استاد دورم و باید حالا حالاها برم پیش استاد با خودم میگم یعنی میشه یه روز عباس مهربان بتونه یه بار دیگه تو شهرش نمایشگاه برپا کنه
مثل سالها ی ٧۴ که تو کتابخانه شهر نمایشگاه نقاشی راه انداخته بود
اون سالها خیلی ها بی معرفتی کردن و عباس مهربان صبور بود
یادش بخیر کلی دوندگی کردم و رفتم مجوز از ساری گرفتم و نمایشگاه رو راه انداختم ولی کسی کمکمون نکرد تا نمایشگاه بهتر برگزار بشه
اولش شهردار قرار بود بیاد افتتاح کنه نیومد و ما خودمون افتتاح کردیم
دوم صدا سیما اومد فیلم گرفت و رفت و من جورش رو کشیدم و ۴٠ تا نقاشی داشتم
اشتباهی یکی از دوستانم رو که بعنوان میهمان تو نمایشگاه بود ازش نام بردو منو یادشون رفت ( دست صدا و سیمای ساری درد نکنه لطف کردن با معرفتها )
از همه بدتر گل و گلدون نداشتیم تا تزئین کنیم رفتیم شبانه از سر خاک شهیدان آوردیم و شبانه هم بردیم گذاشتیم سر جاش ( دم شهیدا گرم قربون مرامشون که به ما گلدوناشون را قرض دادن ) ولی ناگفته نمونه یکی از مسئولین کتابخونه از یکی از گلدونا خوشش اومده بود و نمی دونست رفتیم از سر خاک گرفتیم اونو از ما گرفت ما هم از ترسمون لو ندادیم از کجا آوردیم
یه گلدون به گلزار شهدا بدهکاریم
قول می دم این دفعه اگه قرار باشه نمایشگاهی تو شهر مون افتتاح بشه از دوستام نظر بخوام و با اونا اتمام حجت کنم با مسئولین هم همینطور بعد
اینجا خیلی بها می دن اما اونجا نمی دونم الان در چه وضعیه
بگذریم بعد از نوشتن کمی خط و سیاه مشق اومدم پای کامپیوتر تا دوستامو در جریان کارام قرار بدم بعدش هم می خوام راه بیفتم برم تو خیابونای انقلاب و دانشگاه بگردم و چند تا عکس از نماز جمعه امروز بگیرم و مخ خبرنگارای خارجی رو که مخ ما رو کار می گیرند بزارم تو آبنمک
اون هفته چند تا خبرنگار داشتن فیلم می گرفتند ازشون اونقدر عکس گرفتم ترسیدن و یکی اومد جلو گفت can u spike english گفتم no
گفت ساری گفتم وات گفت : وری بد
من هم بخاطر اینکه کم نیارم گفتم کن یو اسپیک جرمنی اونم تو جواب گفت نو من هم با دست انگار می خوام کباب باد بزنم گفتم وری بد
وری وری ساری
و شرو کردم از زاویه های مختلف عکس گرفتن و اونا از ترسشون سوار ماشین شدن و رفتند
بی پدرا میان اینجا یه چیزی میگیرن و میرن کوچه های بالا شهر یه چیز دیگه قاطی میکنن با هم که آزادی نیست و مردم نارضیند و کلی اراجیف می بافند
برم تا دیر نشده
پس فعلا خداحافظ
یه دنیا حرف
یه وقتی بود که هر رو ز یه مطلب می نوشتیم و با اون مطالب کلی حال می کردیم اما حالا انگار خیلی سخت شده نوشتن با این همه وبلاگ جو رواجور
من خیلی دوست دارم بنویسم از خودم و از دوستام ولی انگا ر نمیشه خیلی سخته
دلیلش از این نظره که دوستانم رو چند وقتی هست که نمی بینم و این باعث شده کمتر تمایل به نوشتن داشته باشم
ولی میشه یه داستان ساخت از یه دنیای مجازی
یه دنیایی که کلی آدماش مثل خواهر و برادرها با هم باشند از هرچی دوست دارند بگن با هم حرف بزنند و تو دلشون هیچ چی نمونه که سنگینی کنه تو دلشون و سکته کنند
من حالا همینطوری شدم
حرف تو دلم داره سنگینی میکنه و چاره ای ندارم
نمی تونم خودم رو خالی کنم
بقول معروف دلم عجیب گرفته
کیه که بخواد حرف دلم رو بشنوه
کسایی که این مطالب رو می خونند حوصله شنیدن حرف دلم رو دارند
شقایق

سلام امشب خیلی دلم گرفته با دیدن وبلاگ آقای هاشم مرادی و دیدن عکس شهدای فریدونکنار وقتی چشمم به عکس شهید علی اصغر ربیع نتاج افتاد خیلی هوای آنروزها رو کردم سالهای ١٣۶۵ سالی پر از هیایو و از دست دادن جوانان رشید شهر ما برام بود
آنروزها بچه بودم ودر بهبوهه ١٢ سالگی بودم من فرزند آخر خاتواده بودم و تنها چیزی که مانع می شد که به جبهه نرم تنهایی پدرو مادر پیرم بود
یاد شهید حمید دیلمی × محمود نریمانی × انوشیروان عباسی × شهید حسین محمد علی پور × شهید فتحی × شهید عباسی × شهید سیفی × شهید شیری × شهید ربیع نتاج و حمید رضا اسفندیاری بخیر
من و شهید محمود نریمانی برادر شهید احمد نریمانی بخیر در حالشنا در رودخانه نزدیک خونمون بودیم محمود حال و هوای شهادت بسرش زد یه شیرجه تو آب زد و رفت لباسهاش رو پوشید و رفت مسجد ثبت نام کرد برای اعزام اونا حمید دیلمی و شیری تقریبا هم سن بودیم اونا رفتند و ما با شیطنتهای خودمون موندیم
بعد از شهادت اونا من هم رفتم برای اعزا م به جبهه آقای فرجی معرفم شد ومن ثبت نام کردم که برم ولی قسمت نشد مادرم حسابی مریض بود و کسی کمک حال پدرم نبود به ناچار موندم تو خونه تا اینکه جنگ تموم شد و حسرت تو دلم موند و هر وقت این عکسها رو می بینم قبطه می خورم و میگم یاد لا اله الا الله گفتنای شهید رستم سیفی روی پل فریدونکنار موقع حمل شهدا به گلزار شهدا بخیر
افسوس که دوره ی رشادت اون بچه رو خیلی ها نمی دونن ...............
عکسهای یادگاری


دوستان سال چهارم دبیرستان سال ١٣٧٢ و ٧٣
بیچاره مجنون
سالها بدنبالش بود
سر کوچه تو راهه مدرسه تو خیابون با مادرش یا با باباش
هر وقت می دید که می خنده دلش یهو می ریخت تو سینش
قفسه سینش درد می گرفت
آه می کشید و می رفت
یه روز دلشو زد به دریا و گفت برم دنبالش
رفت و یک دل نه صد دل دل رو داد دیگه نمی شد کاری کرد
گفت انگار دیره باید مال من باشه
با این بجنگ با اون بجنگ که چی
آخرش هر دو شددن اسیر هم خیلی سخت بود
عشقشون عشق بلور بود
کا رها یکی یکی شد باب دل اونا
حالا می شد شیرینی خورد
شیرینی رو هم خوردن و به سلامتی شدن مال هم
یه شش ماهی گذشت می خواستن واسه همیشه مال هم تو کلبه زندگی کنن
تازه داشتن واسه خودشون سقف می ساختن
مجنون سرش درد می گرفت لیلی واسش می مرد
مجنون سر درداش تموم نمی شد
لیلی داد می زد تا مجنون سردردش خوب شه نشد
لیلی گریه کرد مجنون سرش بیشتر درد گرفت
مجنون دیگه سرش رو بلند نکرد خشکش زده بود
می گن از بس به لیلی فکر کرده بود تو سرش یه مهمون ناخونده لونه کرده بود
مجنون دیگه خاموش شد
مجنون رو بردن خاکش کردن
لیلی هم رفت تو بغل یه مجنون دیگه
بیچاره مجنون
شهر من فریدونکنار ( شده شهرستان )
سلام دوستان عزیز فریدونکناری
امروز شاید شهر ما نیاز داره که بندر داشته باشه شاید نیاز داشته باشه همه چی داشته باشه
باید اول دلسوز داشته باشه باید کسی داشته باشه که بخاطر مردم زحمت بکشن و کار کنن نمی دونم شاید اینها رو همه رو داشته باشه و منی که دور از شهرم دارم اینها رو می نویسم اصلا ندونسه دارم قضاوت می کنم
اما تا اونجایی که من می دونم و اطلاع دارم وضع جوونای شهر خودم را دارم می بینم خیلی وخیمه
یادش بخیر اون زمانایی که ما بچه بودیم از مدرسه مهدیه و دوران راهنمایی بیاد دارم وضع ما با اینه امکانات نداشتیم از الان بچه ها و نو جوونا و جوونای شهر ما خیلی بهتر بود
از مدرسه که تعطیل می شدیم راه می افتادیم یه هزار متری رو تو ماسه زارها راه می رفتیم و لونه سگ و گربه رو نگاه می کردیم تا برسیم کنار دریا
غلط زدن کنار ماسه و دویدن کنار دریا شده بود بازی ما 
چقدر برامون جالب بود اصلا شیرین بود اون دوران
موقع جنگ بود بیشتر روزا رو تعطیل بودیم چون شهید می آوردن مدرسه هم تعطیل می شد ماهم یا می رفتیم کنار دریا یا تو باغ های اطراف که الان شده شهید رجایی و هلال احمر و ........ بازیمون بود از درختا پریدن و شنا کردن تو رودخونه تمیز و گاهی هم می اومدیم تماشای صیادان تو همین خیابون فعلی صیادان پیش پل ماهیهای اوزون برون رو می اوردن و خاویارهاشو از شکمشون خالی می کردن
بازار تره بار هم همین سره ولیعصر بود میوه و تره بار تازه
بازار بزازهای فریدونکنار هم مشهور بود یادمه تو همون سالها یه بار آتیش گرفته بود و چه بلوشو بازاری بود
داشتم می گفتم از اون روزی که دنیا اومدم و فریدونکنار را بیاد دارم خیلی فریدونکنار شیرین و دوست داشتنی بود
بعضی وقتها هم می رفتیم الک دولک و گردو بازی و گرگم به هوا و همش بازیهای سالم و ورزشی و شاید اون دوره تفریحمون بود بادکنک بازی و ماهیگیری با قلاب کنار دهنه ( دریا و رودخانه ) خلاصه همش تفریح
اینها رو میگم تا اون بچه هایی که دارن اینو می خونن بدونن فریدونکنار این بود یه دهکده تفریحی و زیبا و با صدای بلبل و قناری و مرغان دریایی
اما حالا شده شهرستان تفریح بچه های امروزی چیه
موبایل بازی . بلوتوث بازی . باشگاه . دختر بازی . ولگردی تو خیابونا و سر کوچه وایستادن و مزاحم ناموس دیگرون شدن و یا کیوسک تلفن و استادن و یا اینکه آخرش برن پارتی و هزار مسئله دیگه
واقعا دیگه بچه ها جایی رو برای تفریح ندارن
مقصر هم نیستن چون شهر کوچیک ما شده شهرستان
من به نوبه خودم تبریک می گم اما اینهایی که گم شده تو ساخت و ساز ها
جاش چی اومد برای بچه ها
دریا که شده لجن . قدیما دریا پاک بود
تپه های ماسه رو بگو رفتن لای بلوکهای ماشینی شدن دیوار و ویلا و آپارتمان
راستی باغ بهرامی هم ویرون شد
لونه سگها هم خراب شدن خیابان صیادان شده خوابگاه صیادان دیگه از صید خبری نیست دیگه اوزون برون و خاویار نمی بینی
این خیابون صیادانو بهتره اسمشو عوض کنن بزارن ....................................
راستی مقصر کیه بیچاره جوونای شهر ما دیگه جایی برا تفریح ندارن
دیگه روح و روانشون پریشونه . خسته اند . سردر کمن . کاش می شد بحالشون یه فکری کرد که بتونن تفریح سالم داشته باشن کاش مسئولین شهر ما بیشتر بفکر جوونای شهر ما باشن
شما چی فکری دارین برای جوونا


